|

این روزها که سفید چون دل شاه پری داخل قفس است، کم مینویسم. از وقتی استاد گفته تفسیر کلمه
"ظن" در قرآن به جای "گمان" ، "یقین" است دیگر فرقی برایم ندارد گمان میکنم یا یقین، آنچه شب ها
میشنوم را میگویم!
راستی نمیدانی؟؟ شب ها از پشت کاج های خیابان آوازهایی را میشنوم که تا صبحدم ادامه دارد...
شاید شبیه کشیده شدن ناخن هایی روی دیواری گچی باشد، شاید چون فشردن کیسه ای
در دست پیرمردی خمیده...و چون خش خش برگ های آن روز پاییزی زیر پایت....
هرچه هست ناخوشایند نیست...چرا؟ آنچه بود تداعی خاطراتم بود، وقتی ناخن هایم را
از ترس هوس های پسر همسایه کوتاه میکردم و وقتی شکلات را از دست پیرمرد خیابان گرد نگرفتم
و وقتی راه میرفتیم برگ ها از زیر چادرم فرار میکردند و دل به خاکریز های کنار کوچه میدادند....
راستی شاه کلید فروشی سر خیابانمان برای همیشه رفت...پشت دربش نوشته بود از فروختن
کلید های عشق ، آزادی ، محبت، ایمان معذوریم!! لیلی(دخترک 8 ساله همسایه) میگفت : کلید
فروش گفته به تو بگویم دیگر برای گرفتن شاه کلید قفس پری نیا!... اما من به شاه پری قفست
اعتقاد دارم... امشب که دیدیش بپرس جاکلیدی زرد رنگم را ندیدی؟
********
و اما به تو بگویم.... این روزها کم مینویسم و بسیار میشنوم...بسیار میبینم و بسیار به
یاد میسپارم...کاش لیلی بداند جاکلیدی زرد رنگش در دست من است، کلید های احساس
و محبتی که به من بخشیدی در آن آویختم تا بزرگ شود و به او بیاموزم... چیزی که شیرین تر
از شکلات پیرمرد بود ... و پاک تر از نگاه های تیز پسر همسایه.... امشب به پری خواهم
گفت: کلید آزادی را به تو میبخشمش تا آزاد شوی! تنها ایمان و عشق کفایتم میکند...
تو از قفس رها باش ....من میدانم با جاکلیدی لیلی چگونه سر کنم....
پ.ن1: لیلی نام تمام دختران ایران زمین است.
پ.ن2: این را نوشتم تا بعد از این همه سکوت بگویم "غیرت"،"صبر"و"امید"را پس از رفتنم کلید
زندگی میکنم. ارمغان هم نفس شدن با تو بود.
|