





و "فصلي نو" آغاز ميشود.
با تراكم روشنائي بيشتر
چه كسي است آن دور ها
كه نويد ميدهد
صبح نزديك است!
پ.ن: تنها دو روز باقي مانده تا اوج نور. تا دل خدا. تا اوج بلندي و رسيدن به آزادي. اگر اعتكاف ششم تجربه شود شايد بشويد هرچه افكار خراب گذشته است...
يكي از انواع سبك تصاوير فانتزي collectors Gallery مي باشد ...
ناگفته نماند بيشتر گروه سني Aو B علاقمند اين نوع تصاوير هستند...

نكته: از اين طرح ها براي كتب و كارت پستال هاي كودكان استفاده ميشود. بهتر است اگر به تازگي قصد داريد كارت پستال حرفه اي كار كنيد از اين طرح ها شروع كنيد. رنگ ها و سبك هاي گوناگون آن ايده هاي بيشتري به شما خواهد داد.
ادامه مطلب

پروانه گفت: بالهايم مشكي است، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،
دلت در حلقه هاي بال من است.
نمي خواهي دلت را آزاد كني؟
ليلي دست كشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم. دلم را هم ...
پروانه گفت: چشم هايم جام شيشه اي عسل است،
شيرين،
نميخواهي خود را در آن ببيني؟
ليلي چشم هايش را بست و گفت: مدت هاست عكسم در جام شوكران است،
تلخ،
تلخي ليلي را تاب مي آوري؟
پروانه گفت: لبخندم چون شكوفه اي سپيد،
طعم تنهايي ات را عوض مي كند. شكوفه اي نميچيني؟
ليلي خاري در دست داشت، محكم فشرد...
پروانه بر شانه ليلي نشست:
بال هايم پل است. پلي كه مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
ليلي گفت: من از اين پل گذشته ام، آنكه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
دست بر آسمان برد، پروانه پريد.
پروانه گفت: قلبم اسب سركشي است، بي سوار و بي افسار.
اين اسب را با خودت مي بري؟
ليلي هيچ نگفت. پروانه كه نگاه كرد، ليلي ديگر نبود؛
تنها شيهه اسبي بود و ردپايي بر شن.
پروانه بالهايش را بست، صداي تاختن مي آمد.
اسب سركش اما در سينه پروانه نبود.
************************
پ ن:۱ چقدر دلم برات تنگ شده. آری برای اولین بار به زبان می آورم. این چند روز خیلی سعی کردم خود را با کلاغ های باغ سرگرم کنم تا رنگ و طرح زیبات را به یاد نیاورم. اما دیگر امان بریده تمام باغ را پی تو میدویدم تا شاید صدای تیز و کوتاهت را بشنوم....
پ.ن۲: مادرم میگوید: خوب شد که رفت..متعجم چطور اینگونه رفت. اما همان بهتر که رفت.
پدرم میگوید: همان بهتر که نیست. ....شکر اگر جان میداد رفتنش سخت تر بود برایت.!
خواهرم میگوید چه ساده دادیش از دست. اگر این احساس بود چه بهتر نداشته باشیش!
برادرم میگوید مدادرنگی هایم را بدهم کلاغت را رنگ کنی تا آرام گیری؟
استادم میگوید: خود را به کوچه باغ مزن! تو با خود میجنگی
و من به همه میگویم: شاید وقتی روزی نباشم همه بگویند
از کل دنیا تنها دل به پرنده ای داده بود
همان بهتر که رفت....







