پ.ن1: تا اشك دلكندن از اميال دنيوي هست ، همچنان خواهم بخشيد.(بزرگ بود اما دل كوچكي داشت. وقتي گفت پرنده ات را ميخواهم درنگ نكردم. نميدانم چرا، پشيمان نيستم! اما دلتنگم. دلتنگ حيوانكي كه مادر صدايم ميكرد!
پ.ن2: آخ كه چقدر دوستش داشتم. وقتي صدايش ميكردم "پسرم" اديگران مسخره ميكردند كه "مگر حيوان هم دوست داشتنيست؟" .. همين چند هفته پيش سالگرد ورودش را جشن گرفتم. با اينكه سرگرم بازي خود بود، مثل هميشه خوش عكس بر خاطره ها نقش مي بست . اما هيكس نميداند چيزي را كه امروز بخشيدم هرگز به دست نخواهم آورد. لذتش را هم. چه طوطي، چه كلاغ! هر دو عزيزند نزد خدا. پس چرا من عزيز ندارمشان؟
پ.ن3:چه رسد به پروانه كه وجودش لازم است.....
پ.ن4: آتش بكش هر چه دارم را. تو كه آن بالا نشسته اي. با آنكه جهت دستانت رو به ما نيست، اما خوب پوشش داده اي.. رنگ سرخ زا دوست داشتم. رنگ سبز را نيز، اما ديگر چشمانم چون مگسي بي بال سياه و سپيد ميبيند..و تنفر چون آتش اژدهايم هر روز بيشتر ميشود. امشب خواهم خنديد: چه ساده مي سازم خود سياهي و سپيدي زندگي را.
پ.ن: امروز باز حواس پرتی باعث شد یک ربع پشت در بمونم. تنها کسی که بهم آرامش میداد گربه کوچک و سیاهی بود که بالای نرده های خانه همسایه به من خیره شده بود...درست ... جهت نگاهش دقیقا روی کلید زیر گلدان بود... تا زمانی که وارد خانه شدم .
پ.ن: شاید بخوام روزی چند بار اینجارو به روز کنم. وبلاگ تازه به شرط چاقو!
پ.ن۲: ببار باران ببار که گام هایم به تو نیاز دارد... روز ببار تا بتوانم به بهانه ای در باغ خیابان بر سر قرارت بیایم و تو با اشتیاق زیاد دوشادوشم قدم بزنی. و من چون عابری دیوانه با تو زمزمه کنم... ببار باران که تنها تو شعله احساسم را خاموش میکنی